ای که پنجاه رفت و درخوابی
شناسنامه ام می گوید ششم شهریور امسال پنجاه ساله شدم؛ خودم اما به سالش هم مطمئن نیستم چه رسد به ماه و روزش. آن زمان حداقل در خانواده ما و در روستا این آداب نبود که تاریخ را دقیق ثبت کنند. برخی از روستاییان صبر می کردند تا بچه ها چهار پنج تا که می شدند در یک سفر به شهر برای همه شان شناسنامه می گرفتند. راستش را بخواهید خودم هم قبل از دوران استخدامم با این تاریخ تولدم غریبه بودم اما امروزه به مدد
جشن تولد در خاطرم می ماند جشن تولدی که به قول دوست ادیبم عباس گلکار: «جشن تولد مراسم مچل کردن موجودی ست که در هچل افتاده است»
امروز (به گواهی شناسنامه ام) پنجاه سال از ورود ناخواسته ام به این دنیای پر از روی و ریا و تزویر می گذرد. دنیایی که به قول «سارتر» خیلی هم بی مروت است؛ اگر بخواهی قبولش کنی شریک جرم می شوی و اگر بخواهی عوضش کنی باید جلاد شوی. نا خواسته به این دنیا آمدم و دیدم و هنوز هم مانده ام.
چند روزی هست که به همین مناسبت کارم مسافرت است مسافرتی به دوره های مختلف زندگی. دوره های مختلفی از آزمایش و خطا و گاهی تحولات همراه با احتیاط که بعضی اوقات خودم هم همپای دوستانم از شدت آن شرمسارم.
این روزها میل فراوانی دارم تا از تجربه هایم بنویسم تجربه هایی از دوران کودکی و زندگی زلال پر از رونق و صفا و دورانی که دغدغه های مختلف وجودم را فراگرفت و برای هر کدام هزینه هایی هم دادم و تا امروز که هنوز سر سبزم از خطر زبان سرخم در امان نیست.
امروز آفتاب عمرم را در حوالی غروب می بینم و حسرتی از روزهای برباد رفته وجودم را گرفته است. گاهی در رویاهای خود دنبال شعارهای پشت اتوبوسی(کامیونی) هستم که می گویند «کاشکی زندگی هم دنده عقب داشت.» این خیال باطل هم مرا دلخوش می کند ولی فایده ندارد. در طول سالیان دراز در مرگ دوستان و عزیزان زیادی حاضر بوده ام اما این روزها حس مرگ به سراغ خودم هم می آید. چند وقت پیش بود توی یکی از همین مجالس با خودم فکر می کردم کاشکی مجلس پرسه ی من مثل این مجالس تکراری نباشد. همه ی دوستان و خانواده جمع شوند و بگو بخند باشد شعر بخوانند چیزهای تازه به هم بگویند و گاهی هم بگویند جای حسین خالی... از مرگ هراسی ندارم که عین داد و آزادی ست. فردوسی در داستان پزدگرد گناهکار اشاره ای دارد که کل جهان بینی او را نشان می دهد:
همه در جهان خاک را آمدیم
نه جویای تریاک را آمدیم
بمیرد کسی کو ز مادر بزاد
زهش چون ستم بینم و مرگ داد
امروز اما احساس پیری آزار دهنده تر است. احساس این راه بی بازگشت وجودم را حسرت آلود کرده است یاد کورس سرهنگ زاده با آن ترانه ی پر احساسش بخیر که می گفت «داری پیر میشی و خبر نداری» یاد شهریار با آن غزل زیبایش بخیر که می گفت:
همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست ...
احساس درماندگی احساس بدتری ست. خیام راست می گفت:
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه این
خیلی ها هم گرفتار همان ترس خیامی شده اند که اگر راه بنمایند مشمول آن و این شوند.
امروز سفره ی من حکایت این بیت است:
دل و دین و خرد از دست رفت و کنون
منم و آهی و آن نیز ندارد اثری
به هر روی در این پنجاه سالگی بد جوری حس می کنم که:
ای که پنجاه رفت و در خوابی
مگر این پنج روزه دریابی