اردی بهشت در ویست

خرید بک لینک

«رفتم به سر راه همان خانه و مکتب»...

آخرین شنبه ی اردیبهشت بود و دیگر قرار آن مدرسه لعنتی! برای شنبه، در کار نبود. از پارسال قرار داشتم تا در این سال به کودکی های خودم هم سر بزنم. الان خرسند بودم که برای همیشه ی همیشه، دست از مدرسه و میوه کشیده ام و فرصتی برای تماشای بوستان دارم. هوای صبح شنبه پس از باران دیشب در ویست بسیار تمیز بود. آسمان آبی نشان می داد انگار دست خداوند همه چیز را خوب شسته و زمین و زمان رخت نو بر تن کرده است. تیغ آفتاب یال کوههای روبرو را زرد کرده بود. احوال روحی پریشانی داشتم و انگار طراوت حیاط و برگهای شسته ی درختان هم کافی نبود. هوای گلستان به سرم زد. به یاد روزهای بهاری که برای امتحانات نهایی چهارم دبیرستان درس می خواندم راهی مسیر مدرسه و جوی معروف به «در گلستان» شدم. از همان کوچه معروف و پر پیچ و خم قدیم گذشتم. خانه ها همه بسته یا خرابه بودند. حاج محمد آقا، مشهدی محمود،حاج محمد مکتب دار، حاج حیدر، اوستا محمد حسن و حاج محمدحسین دیگر مهمان آن کوچه نبودند. صبح خلوت بود آهنگ کشاورزی و چوپانی به کار نبود. درها همه بسته بود هیچ صدایی در کار نبود. مسیر قنات را رفتم تا به مدرسه برسم. خوشبختانه بارندگی های امسال مختصری آب را در دهانه قنات نشان می داد. مدرسه قدیم ما خراب شده بود. مسیر گلستان و صحرا را گرفتم. طراوت و خرمی فوق العاده و مثل مخمل رنگارنگ هر زمینی با گلی رنگ خودش را داشت. اما در این زیبایی طبیعت دیگر خبری ازآن درختهای سربه فلک کشیده در کار نبود. همه جا تنه ی بریده درختان آزارم می داد. انگار طبیعت برهنه شده بود و این آشفته ام می کرد. حالا مثل دیوانه ها مسیر مزرعه قدیم خودمان را در صحرای بادام پیش گرفتم. جاده را از مسیر معروف به «پاقلعه » انتخاب کردم اما نه حاج رمضانی در کار بود و نه حاج باقر، نه کشاورزی در مسیر بود و نه آبیار. شاید بی موقع آمده بودم ولی خدا شاهد است قدیم ترها در این موقع روز و سال مسیر پر از دامها و صاحبانشان بود که می رفتند و گاهی ازدحامشان ترافیک های امروزی را یادم می آورد. همه جا رفتم. در مسیر معروف به «چال مهدی» به زمینی رسیدم که برایم خاطره داشت. وقتی امام خمینی از عراق به فرانسه رفت خبرش را در مهر ماه سال 57 در همین زمین شنیدم، آن روز سیب زمینی برداشت می کردیم ونمیدانستم این آخرین روزهای رونق آبادی بود...

خدا را شکر امسال باران خوبی آمد و این زمین هم سرسبز بود. مسیر مزرعه بادام را گرفتم. درختی در کار نبود تا موقعیت زمینها و صاحبان آن را درست تشخیص بدهم اما الان می دانستم از کنار زمینهای حاج امیر و حاج اکبر می روم اینها پیش از آفتاب در مزرعه بودند اما الان شاید بلبلان و مرغان هم باصدای زیبای خود داشتند این صاحبان خاطره ساز خود را صدا می کردند. حاج اکبر آقا هم نبود و مشهدی علی آقا هم همچنین. مزرعه خالی بود. حاج آقا میرزا و حاج آقا رضا هم سالهاست که کوچ کرده اند حاج اسکندر و حاج آقا حسین هم در کار نبودند و بجز مشهدی علی اکبر که چند سالی است که به شهر رفته باقی همه مرده اند. هیچکدام از مردان دشت نبودند. انگار ارواح با من حرف می زدند. دیوانه شده بودم و گاهی دوان و گاه آهسته به این جوی و آن زمین سر می زدم نمی دانستم چه گم کرده ای دارم. معلوم نبود دارم خاطراتم را می جویم یا از خطرات امروز می گریزم. نوایی از رودخانه بادام و چشمه ی حاج کریم در کار نبود. اصلا این مزرعه را جگر دریده بودند. حالا مزرعه بادام با آن که سوت و کور بود اما صدای بلبل و کبک (کرک) و گنجشکان هنوز مثل آن روز دشت را گرفته بود. با خودم می گفتم اینها برای کی می خوانند نکند این خودش عزاداری است؟ در مسیر «میان ده» که بر می گشتم، جز خرابه هایی در کار ندیدم و باقی هم «درها همه بسته و به رخ گرد نشسته» یادش به خیر آن روزگار.

در تمام مسیر این شعر شهریار، مثل فیلم از ذهنم می گذشت...

دلتنگ غروبــــی خفه بیــــرون زدم از در در دست گرفته مچ دست پســـــــــــرم را

یا رب، به چـــــه سنگی زنم از دست غریبی این کلهء پوک و ســـرو مغز پکـــــــرم را

هم دروطنم بار غریبـــــــــی به سرودوش کوهی است که خواهـــــد بشکاند کمرم را

من مرغ خوش آواز و همه عمــــر به پرواز چون شدکه شکستند چنین بال و پـرم؟

رفتم که به کوی پــــــدر و مسکن مالوف تسکین دهـــم آلام دل جـــــان بسـرم را

گفتم به ســـــر راه همان خــــانه ومکتب تکـــــــرار کنم درس سنین صغـــــرم را

گرخــــــود نتوانست زودودن غمم از دل زان منظـــــره باری بنـــوازد نظـــــرم را

کانون پـــــــــدر جویم و گهوارهء مادر کان گهــــــــرم یابم و مهـــــد پدرم را

با یـــــاد طفولیت و نشخوار جوانـــــــی می رفتم و مشغــــــول جویــدن جگرم را

پیچیـــدم ازان کوچهء مانوس که در کام باز آورد آن لـــذت شیـــــر وشکــــرم را

افسوس که کانــــــون پـدر نیز فروکشت از آتش دل باقـــــــتی بــــرق وشررم را

چون بقعهء اموات فضـــــایی همه خاموش اخطار کنان منــــــزل خوف و خطــرم را

درها همــــه بسته است و به رخ گرد نشسته یعنی نزنــــــــی در که نیــــابی اثرم را

در گرد و غبــــــار سر آن کوی نخواندم جز سرزنش عمر هـــــــــــوا و هدرم را

مهدی که نه پاس پدرم داشت ازیــن پیش کی پاس مرا دارد و زین پس پســـــرم را

ای داد که از آن همه یار و سر وهمســـر یک در نگشایــــــــد که بپرسد خبرم را

یک بچـــــــه همسایه ندیدم به سرکوی تا شــــــــرح دهم قصهء سیر و سفرم را

اشکم به رخ از دیـــــده روان بود ولیکن پنهان که نبیند پســــــــرم چشم ترم را

می خواستم این شیب و شبابم بستاننـــــد طفلیم دهند و سر پر شور و شــــــرم را

چشــــــــم خردم را ببرند و به من آرند چشم صغــــــرم را نقوش و صــورم را

کم کم همه را درنظــــر آوردم و ناگاه ارواح گرفتنــــــــد همه دور و برم را

گویی پی دیدار عزیزان بگشودنـــــــد هم چشم دل کورم و همه گوش کرم را

این خندهء وصلش به لب آن گریهء هجران این یک سفرم پرسد و آن یک حضرم را

این ورد شبم خواهد و آن نالهء شبگیـر وان زمزمهء صبح و دعای سحـــــرم را

تا خود به تقــــــــلا به درخانه رساندم بستند به صـــد دایره راه گـــــذرم را

یکباره قــــرار از کف من رفت و نهادم برسینهء دیـــــــــــوار درخانه سرم را

صوت پدرم بود که میگفت “چه کردی، در غیبت من عائـــــــــلهء دربدرم را؟”

حرفم به دهان بود ولی سکسکه نگذاشت تا بازدهـــم شـــرح قضــــا و قدرم را

فی الجمـله شدم ملتمس از در به دعایی کز حق طلبم فرصت صبــــر و ظفرم را

اشکم به طواف حــــرم کعبه چنان گرم کز دل بزدود آنهمه زنگ و کـــدرم را

ناگه، پسرم گفت: ” چه میخواهی ازین در؟” گفتم، “پسرم، بوی صفـــــای پدرم را!”

ویستاباد...

ما را در سایت ویستاباد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 245 تاريخ: جمعه 14 تير 1398 ساعت: 12:52

صفحه بندی