به طفلی درم رغبت روزه خاست ندانستمی چپ کدام است و راست
بزرگتر ها هم تشویقمان می کردند و شاید همین سبب شد تا از سیزده - چهارده سالگی تقریبا تمام رمضان, ها را روزه بگیرم. باور کنید خیلی سخت بود. کار کشاورزی و روزه تابستان اصلا با هم نمی خوانند. کار در مزارع تنباکو طاقت فرسا بود و گندم چیدن و گوسفند چرانی صد پله بدتر. آنقدر تشنگی غلبه می کرد که با دقت تمام دهانمان را می بستیم و صورتمان را می شستیم تا مبادا قطره ای آب دهانمان را خیس کند. گاهی ناچار می شدیم تا به صورت و شکم روی زمین نمور بخوابیم تا کمی از عطش مان کم شود. وقت افطار که می شد هیچ چیز جز آب راضیمان نمی کرد. یادم می آید کی از افطارها شمردم چهارده لیوان آب خوردم. شاید زنده ماندن بعد از این حوادث کمی معجزه باشد ولی الان که نگاه به راه رفته می کنم تمام این اتفاقات را در مسیر اراده مندی خودم موثر می بینم.
آن روزها فقط محرم و رضان آخوند داشتیم. نوشتالوژی آن روزهای ما همچنان این ربنای شجریان بود که لحظات معنوی قبل از افطار را زنده می کرد و اذان حاج آقا محمد که ما را از روزه به افطار می رساند. آن روزها تمام دعاهای نمازها و اذان و نماز میت و امثالهم را همین حاج اقا محمد می خواند. حاج آقا محمد پیرمرد خوشرو و مهربانی بود صورتی مذهبی و رفتاری مهربانانه داشت و جز خوبی از او ندیدم. تمام قباله های آبادی را هم او می نوشت. هنوز انگار صوت حاج آقا محمد برای نماز عید را در خاطر دارم. غروب روز آخر ماه رمضان, همین حاج آقا محمد با آخوند به تپه های شمالی می رفتند و بی هیچ خرج دولتی استهلال می کردند. صبح روز عید که می شد بساط نماز را فراهم می کردند و حاج اقا محمد در پیش و آخوند و سایرین در پشت سر او الله اکبر گویان راه می افتادند تا به مصلی بروند و نماز بخوانند. مصلی محوطه اطراف یک سنگ منبری مانند سه پله ای را می گفتند که در شمال شرق آبادی و پشت خانه ما بود. مادرم به این سنگ اعتقاد داشت و دارد و برای آن صاحبی قدسی می شناسد . به او متوسل می شود.
نماز را که در مصلی می خواندند آن وقت دید و بازدید ها شروع می شد و روحانی مدعو هم می رفت.
این قصه ادامه دارد
ما را در سایت ویستاباد دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 118